بدون عنوان
1111114دی جمعه امشب رفتیم یک سری خونه بابا مامان. بابایی بعدشم عمو مرتضی اینا زنگ زده بودن میخواستن بیان خونمون, بخاطر همین از اونجا زود اومدیم, اونها با ستاره اینا آمدن تو هم کلی باهاش بازی کردی قبلیشم مامان میخواستم حاضرت کنم بهت گفتم مهمون میخواد بیاد خونمون, حالا هی توهم بعدش میگفتی میمون میمون(منظورت همون: مهمون)بوسسسسسس. از امشب همینطوری گفتم ببینم میشه می می نخوری و بخوابی, ?!و در کمال تعجب موفق شدم و اونم به سادگی باورم نمیشد,هرچی چیز تلخ بهش زدم خورده بودی و ناکام مانده بودم امشب یکم بهش رژیم زدم و گفتم اوف شده. باید نخوریش تا خوب بشه ,الهی مامان فدای دخملت عاقلش بشه نخوردیش و سرت رو گذاشتی روش و لالا, هی گفتی نازی نازی بوس...
نویسنده :
مامان
1:5
اولین شهر بازی دی ماه 93
اینم اآخرش که از این coolcup ها گرفتیم و تو هم د بخوررررررر آخه قیافش یه جوری خاصه فکر کنم جلب توجه ات رو کرده بود : ...
نویسنده :
مامان
2:18
یک شب قبل از چله و شب چله
بدون عنوان
دومین جلسه کلاسهای مادر و کودک
این هنر جلسه اولتکار در خانه: اینم تو کلاس راستی اسم مربیتون هم لیلاجونه: ...
نویسنده :
مامان
2:47
مهمونی خونه خاله سمیه دوست مامان(آذر 93)
از اون اول که رفتیم خونشون یک راست رفتی تو اتاق شانیسا جون و با هم بازی کردید ،گه گاهی تو بعضی از وسایلشو بر میداشتی صداش در میامد . اینم چندتا عکس از شما دوتا فسقل: ...
نویسنده :
مامان
2:23
از شیر گرفتنهااااااا
عزیز دلم این روزا دارم سعی میکنم می می رو ازت بگیرم ولی خیلی سخته تو مسافرت که بودیم نمیشد ، اما می می مامان رو هم با اون دندونای کوچولوت زخم کردی بد جوری دیروز و امروز دو روزه که از صبح که بیدار میشی تا آخر شب اصلا بهت نمیدم بخوری،هر دفعه هم که حرفشو میزنی حواستو با بازی و چیزهای دیگه پرت میکنم عروسکم، دیشب دیگه خیلی گیر داده بودی آخه میمی که نمیخوری تو طول روز لالا هم نمیکنی،دیگه دور و بر ساعت 7 ،8 منگ میشی وهی میخوایی،دیشب کلی راه بردمت تا دم خواب میرفتی اما یکهو میپریی اما بلاخره موفق شدم بخوابونمت،شب قبلم اینقدر خسته بودی که همینکه بابا یکم یکی دو قدم راه بردت غش کردی(الهی جیگرکم).داشتم میگفتم دیشب خیلی گیر دا...
نویسنده :
مامان
8:50
شمال 22 آذر نور
5شنبه ای 22 آذر بابا یکهویی گفت بیاید فردا بریم شمال،آخه عمو فرزادت که دانشگاه قبول شده اونجا یه خونه براش گرفتن،تو نور،خلاصه راهی شدیم ،مامانم نمیدونم چرا جوشهای عجیبی زده بودم که خلاصه با دکتری که 5شنبه شب و جمعه صبح رفتم احتمال آبله مرغون رو دادن خلاصه با همه این تفاسیر راهی شدی هوا خیلی باحال بود ،من تا بحال زمستون شمال نرفته بودم روز شنبه ای که رفته بودیم لب دریا بعضیها رفته بودن تو آب،راستی اونجا کنار دریا بابا با این سفره یکبار مصرفها برات سورتمه درست کرد کلی رو ماسه ها اینور اونور کشیدت ،اما از احوالات مامانیم اینکه جوشها زیادتر شده بودن و هی لرز داشتم اونجا شما هی بازی میکردید و من از سرما میلرزیدم،روز بعدشم رفتیم تله کابین&nb...
نویسنده :
مامان
8:50








